عبد الرحمن جامى
230
أشعة اللمعات ( فارسى )
اى رشك جمال يوسف اندر خوبى ، 54 اى ساقى از آن مى كه دل و دين من است ، 82 اى ظاهر تو عاشق و معشوق باطنت ، 75 اى غمزده يار غمگذار من باش ، 107 اين اوست همه و ليك پيداست به من ، 92 اينجا كه منم نه بامداد است و نه شام ، 133 اينچنين عاشقى كه مىطلبى ، 114 اين چه رنگست بدين زيبايى ، 217 اين رنگ همه هوس بود يا پنداشت ، 159 اين همه رنگهاى پرنيرنگ ، 202 أنت أم أنا هذا العين في العين ، 87 اندر اين بحر بىكرانه چو غوك ، 220 و انّى و ان كنت ابن آدم صورة ، 59 با آنكه نخست قبلهگاه دل توست ، 111 با دوست به عاشقى بسى بنشستيم ، 168 باشد همه وصف شاه خوبان ز من ، 52 با يار خودم كرده به يك جاى مقام ، 141 بتى كز حسن در عالم نمىگنجد عجب دارم ، 185 بحر محيط رشحهاى از فيض فايضم ، 61 بدا لك سرّ طال عنك اكتتامه ، 284 بدان اسمند موجودات قايم ، 176 بر جملهء كائنات سبقت دارى ، 54 بر حدت چون زد قدم رنگش كند ، 162 بر نقش خود است فتنه نقّاش ، 88 بوالعجب كارى است ، بس نادر رهى ، 117 بوى تو اى خاك ناچيز از گل و ريحان گذشت ، 217 به آثام هستى است جامى اسير ، 222 به تسويد اين شرح ، توفيق يافت ، 222 به صورت چو كوهيم مانده به جاى ، 180 به مبدأ هر يكى زان مصدرى شد ، 176 به هرچه مىنگرم صورت تو مىبينم ، 148 بيرون از من حقيقتى ديگر نيست ، 19 بىقرارى عشق شورانگيز ، 80 بىنامونشان قاصد و مقصود تويى ، 52 پرتو حسن او چو پيدا شد ، 81 پردههاى نور و ظلمت را ز عجز ، 144 پس نهانىها به ضد پيدا شود ، 148 پس به ضد نور دانستى تو نور ، 148 پس بد مطلق نباشد در جهان ، 203 تا بدانى كه از لطافت خويش ، 186 تا به دام آورد دل محمود ، 106 تا ترك مراد خود نگويى صد بار ، 193 تا تو باشى و او ، جدا باشد ، 126 تا جنبش شخص هست مادام ، 161 تا چشم برگشادم نور رخ تو ديدم ، 180 تا ظنّ نبرى كه هست اين رشته دو تو ، 92 تبارك اللّه وارت عينه حجب ، 94 تشريف دست سلطان ، چوگان بود و ليكن ، 212 توحيد حقّ اى خلاصهء مخترعات ، 221 تعالى العشق عن همم الرجال ، 64 تو جهانى ليك چون آيى پديد ، 149 تو را ز دوست بگويم حكايتى بىپوست ، 110 جام جهاننماى من روى طربفزاى توست ، 124 جامى تن زن در سخن چند زنى ، 221 جانا به تو مانند حريفات تو نيز ، 160 جانا ز ميان ما منى رفت و تويى ، 218